واکسن شش ماهگی
بهار عزیزم از اینکه روز به روز بزرگ شدنت رو با چشمام می بینم خدا رو شکر می کنم.
الان دیگه وقتی رو زمین باشی سریع برمی گردی روی دستات و تلاش می کنی که سینه خیزجلو بری عزیز دلم.
کمک غذات رو هم دو هفته قبل از پایان شش ماهگی شروع کردیم چون من معده درد شدید گرفتم و خوب نمی تونستم غذا بخورم و شیرم سیرت نمی کرد.
یه اتفاقی افتاد که من و بابا تصمیم گرفتیم واکسن شش ماهگیتو بریم خونه مادر اینابزنیم.
یکم نگران بودم و دلشوره داشتم, اون روزم چند جا رفتیم که چون پنج شنبه بودنمیزدن.
خلاصه یه جا رو پیدا کردیم و واکسن رو زدیم. شب اول تب زیاد داشتی ولی خدا رو شکر زیاد اذیتت نکرد.
بابا برگشت خونمون و ما چند روزی خونه مادر موندیم.
دلم واسه خاله طیبه و اراد خیلی خیلی تنگ شده و دوست داشتم که تو این فاصله اونا هم میومدن که نشد.
بهار جان ابجی نگار بهت می گه خاله ریزه!!!!
خاله معصومه هم که زیاد با بچه ها سروکله نمی زنه ولی با تو کلی بازی می کنه و بهت غذا می ده و حسابی دوست داره.
وقتی یه وسیله سمتت می گیریم بیشتر دست چپتو واسه گرفتنش دراز می کنی.
به اطرافت هم خیلی با توجه نگاه می کنی و تغییرات را خیلی خوب متوجه می شی.
راستی بابا واسمون گوسفند کشت دست گلش درد نکنه.
تو هم براش دعا کن که تنش سالم باشه.
دوست دارم زندگیم.


واکسن شش ماهگی
